خواهرم که میومد شیراز، شبِ قبل از رفتنش یه دعوای شدید میکردیم، میدونی چرا؟! چون دلم تنگ میشد و بلد نبودم نشونش بدم! از وقتی مامانم رفته یه بار یا دو بار تصویری حرف زدیم.. انقد دلم تنگ میشه که طاغت دیدنشو ندارم! ولی حتی یه بارم بهش نگفتم.. از غصه رفتن بابام افتادم رو اشتها و جای این که بغلش کنم و بیشتر باهاش وقت بگذرونم بهش میپرم و سرش داد میزنم! بلد نیستم یا شایدم نمیخوام دلتنگیمو به هیچکدوم از آدمای عزیز زندگیم ابراز کنم جز تو.. تویی که تا ده دقیقه میگذره از دیدنت دلم میگیره، تویی که صداتو میشنوم دلم وا میشه، تویی که غصه نبودت چنگ میزنه به دلم و میدونم، میفهمم دلیل غمم چیه! تویی که حسم بهت رو خوب میشناسم، لازم نیست بهش فکر کنم لازم نیست دنبال بهونه بگردم تا بغضمو بشکنم! میدونم میفهمم بلدم که دلم برات تنگ شده.
برچسب:
نویسنده: ساناز امینی